گنج

شمارهٔ ۶

۹ بیت
خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یاراخلاف عهد تو کردن مرا چه زَهره و یارا
اگر ز زلف تو دستم رسد به حلقهٔ کعبهبه آب زمزم دیده صفا دهیم صفا را
هزار نکتهٔ شیرین به وعده از لب لعلتشنیده‌ایم ولیکن ندیده‌ایم وفا را
اگر به دست رسولی تحیتّی بفرستیبه حق آنکه کریمی خودآی بهر خدا را
خیال آن لب و دندان نشسته است به چشممبه لعل و درّ بود آری همیشه چشم گدا را
نخست تیر که زد غمزهٔ تو بر دل ریشمهلاک بود و لیکن قضا نبود قضا را
شب دراز به سر گرد آستان تو رفته استسحر به کوی تو رفتن مجال نیست صبا را
اگر چو ذره هوائی شوم ز پرتو مهرتکمینه مهر نگوید مساز تیره هوا را
همیشه نرگس مستت بود به دیدهٔ ناصرچرا به چشم نیاری تو آب دیدهٔ ما را