گنج

شمارهٔ ۵۰۱

۹ بیت
تا بخندید لبت واقف اسرار شدیمتا بدیدیم رخت طالب دیدار شدیم
باد بوی تو شبی از خُم خمّار آوردما بدان بوی مقیم در خمار شدیم
در قدح رنگ لبت بود، لبش بوسیدممطرب از عشق تو نالید، بدو یار شدیم
سر ما بار گران بود، ز دوش افکندیمعشق تو راه دراز است، سبکبار شدیم
جرعه بر خاک فشاندی تو و ما را نرسیدما به دور تو به یکبار چرا خوار شدیم
مدعی بیش تو با ما سخن از زهد مگوکه هم از نام خود و ننگ تو بیزار شدیم
چون قلم راست تو بر راه یقین باش که ماگرد این دایرهٔ سرگشته چو پرگار شدیم
گرچه رندیم به هر مدرسه حاضر گشتیمور چه مستیم به هر صومعه بسیار شدیم
دوش در میکده می در سر اصحاب افتادهمچو ناصر همه بی خرقه و دستار شدیم