شمارهٔ ۷۷
تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداستهر بلا کز چرخ نازل میشود بر جان ماست
هجر کو میآورد غم، همنشین من شده استیا رب آن وصلی که آن غم میبرد از دل کجا است
تا مبدل گشت روز وصل ما با شام هجردور از خورشید رویت عمر من چون سایه کاست
دایم اندر چشم پر خونم خیال روی اوستاو گل است آلوده در خون گر همی گردد رواست
میرسم در خدمتت گر عمر کوتاهم رسدمن وفا دارم ولی دوران گردون بی وفاست
راضیام گر وصل میخواهی و گر هجران ز منما رضا داریم حکمی را که صادر از شماست
ناصر آن دلبر که غائب شد درون جان توستیار را از خود طلب، جان منزل آن بی وفاست