گنج

شمارهٔ ۷۶

۷ بیت
عمریست تا خیال تو در عهد جان ماستیاد تو مونس دل و ورد زبان ماست
در محنت فراق تو خون شد دل و هنوزمهر تو در میان دل خون فشان ماست
بگذر به تربتم که پس از ما هزار سالبر خاک ره نشسته سرشک روان ماست
گفتم بگویم از غم دل با تو،‌ عقل گفتآنجا که عشق اوست چه جای بیان ماست
حقا که در میان ننهم با زبان خویشرازی که در میان تو و در میان ماست
دیدم یقین به سرّ دهانت نمی‌رسدچندان که منتهای کمال گمان ماست
ناصر وفای عهد نماند به هیچ بابهر چند اگر جفای تو در خون جان ماست