شمارهٔ ۷۸
تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماستخورشید شعلهای ز دم آتشین ماست
ما همچو ذرهایم هوادار و هر سحرشمشیر مهر غرقه به خون در کمین ماست
زلف تو دین روشن ما تیره میکندموی تو کفر مطلق و روی تو دین ماست
دامن کشان چو صبح منور طلوع کنبنگر تراز مهر که بر آستین ماست
چشمت گرفته گوشه چو ترکان راهزنز ابرو کمان کشیده مگر در کمین ماست
ناصر چو گرد از سر کوی تو بر نخاستتا ذرههای خاک درت همنشین ماست