شمارهٔ ۶۰۵
بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگیگل از او ربوده بوئی، مه از او گرفته رنگی
چو به نام عشق فاشم، ز هنر چه ننگ دارمنخورم به شادمانی، غم هیچ نام و ننگی
سر جنگ و روی صلحم، نبود به هیچ روئیاگرم به چنگ آید، می و یار بانگ چنگی
مکن ای فقیه خشکی، که ز سردی تو ما رانه مجال صلح ماندست و نه احتمال جنگی
همه روبهان بیشه، بنهاده روبهی رانه به رنگ شیرمردان که دو رنگ چون پلنگی
به سواد خال زنگی، نظری به حال ما کندم سرد کیست یارب که بر آینه است زنگی
به خدا که حیف باشد به لب تو نام ناصربه چنان زبان شیرین به چنین دهان تنگی