گنج

شمارهٔ ۶۰۴

۱۰ بیت
بکشت چشم تو ما را از عین بی باکیو ما ترحمنی غیر عینی الباکی
کرامت تو کند جنس خاک را عالیلطافت تو دهد طبع آب را پاکی
اناس ترغب حرصا الی امانیهمو نحن ننظر شوقا الی محیاکی
رخ تو تیره کند ماه را به زیبائیقد تو طعنه زند سرو را به چالاکی
خیال صدغک افعی و فوک ضحاکفکل ذی الم قاصد به ضحاکی
چه صورتی که مصور نمی‌شود در عقلضیاء وجهک سر لعین ادراکی
چو خاک تیره من اندر حضیض ارکانمتو همچو مهر منور بر اوج افلاکی
اذا هجرت بلبل نسیت صحبتناو یوم نحشر بالله لست انساکی
اقول بعدک من کل منزل اسفاایا منازل سلما فاین سلماکی
ز نوک خامهٔ ناصر شنو نوای طربکه صوت زهره نباشد بدین طربناکی