شمارهٔ ۳۲۷
دوش خیال رخت در دل دیوانه بودعاشق بی کیش را صومعه بتخانه بود
پرده بر انداخت حُسن بر سر بازار عشقکاسدی جان و دل، رونق جانانه بود
گریهٔ تو در وداع بهر هلاک من استشمع که شب میگریست، ماتم پروانه بود
خوی به ناز تو کرد، عاقبتانگیز حسنروی چه سود آشنای، خوی چو بیگانه بود
شب به من افسانه کفت، یار همان بود عمرحاصل روز حیات، خود همه افسانه بود
صبر و قراری گزید، عقل ز هوشی که داشتسر به خرابی نهاد، عشق که دیوانه بود
شیخ ز ناصر دگر صحبت پیمان مجویچون ز ازل کار او با می و پیمانه بود