گنج

شمارهٔ ۶۱۸

۷ بیت
مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانیکه از سودای تو عمرم سیه شد در پریشانی
مسوزانم چو عود اول به آخر گر نمی‌سازیمکش چون نامه خط بر من به پایان گر نمی‌خوانی
شب هجرن تو آموخت سوز و گریه شمع از منولی چون من کجا باشد به دلسوزی و گریانی
همی‌خواهم که دوزم دیده را از سوزن مژگانکه تا از چشم من بیرون نیفتد راز پنهانی
سر اندر پایت اندازم اگر تو در سماع آئیز جان دامن برافشانم اگر دستی برافشانی
مرا با درد خود بگذار و بگذر ای طبیب منکه در تدبیر درمانم همی‌ترسم که درمانی
چو آرد باد تو ناصر به آسانی دهد جان راولیکن سخت دشوار است جان دادن به آسانی