گنج

شمارهٔ ۳۰۶

۷ بیت
هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنندزار می‌گریم که دور از تو به زورم می‌کنند
من که چون فرهاد شیر از جوی شیرین خورده‌امشور عشق و تلخی می تلخ و شورم می‌کنند
بیشتر خواهم چو مار خسته پیچیدن به عشقگر لگدکوب ملامت همچو مورم می‌کنند
صد قیامت دارم از عشقت، چه غم دارم از آنکغصه و غم زنده هر ساعت به گورم می‌کنند
من در آتش غرق و هرکس گویدم دل جمع دارپندگویان بر سر آتش صبورم می‌کنند
زلف و خالش بسکه می‌آیند در چشمم چو دودهر شبی تا صبحدم از گریه کورم می‌کنند
ناصر از مهر بتان چون ماه روشن می‌شودگر چه همچون ماه نو بی‌تاب و نورم می‌کنند