گنج

شمارهٔ ۹۵

۷ بیت
آن خال روشن تو که چون نور دیده استخالیست کز سیاهی چشمم چکیده است
روشن شده است دیده که دیده است روی تومست است گوش دل که پیامت شنیده است
چندین هزار دیده گشاده است آسمانماهی چو روی خوب تو هرگز ندیده است
عالم خراب گشت، چرا چشمت از مژهدو لشکر بلای سیه برکشیده است
خون می‌رود از آبلهٔ‌ پای اشک مناز بس که گرم در طلب او دویده است
با من مگو چرا رود از دیدهٔ تو خونبا غمزه گو که در جگر من خلیده است
ناصر گمان مبر که شود از غمت ملولکو را خدای از غم عشق آفریده است