گنج

شمارهٔ ۳۵۰

۷ بیت
می‌گذشت و ز حیا چهره برافروخته بودای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
چون کمان‌خانهٔ ابرو بگشاد از غمزهچشم در دیدهٔ صاحبنظران دوخته بود
یار در جان من آن دم که همی‌زد آتشسنگ و آهن دل او بود و دلم سوخته بود
جمله در آب مِی انداخت به یک دم ساقیصبر من هر چه به ایام بیندوخته بود
نخریدند به یک جرعهٔ می از صوفیدر خرابات مغان زهد که بفروخته بود
جان چو پروانه فشاندیم بر آن شمع که اومجلس ما چو رخ خویش برافروخته بود
صورتی دید در آئینهٔ رویش ناصرکه در آئینه چو طوطی سخن آموخته بود