گنج

شمارهٔ ۱۶۷

۷ بیت
پسته را لب شکند آن دهن خندانتمغز بادام کشد چشم خوش فتانت
گر چه شد روشنی خوان فلک از خورشیدقرص خورشید ندارد نمکی از خوانت
گر شوم موئی و ور سینهٔ من بشکافیبنهم همچو قلم سر به خط فرمانت
اگر ای درّ گرانمایه دو عالم بدهندمن که صراف جهانم ندهم ارزانت
هیچ پوشیده نشد مهر تو در سینهٔ منآفتابی نتوان کرد به گل پنهانت
گر سرم رفت مباد از سر تو موئی کمجان من، جان جهان باد فدای جانت
دم ناصر که جهان را چو صبا مشکین کردیافت بوئی ز سر طرهٔ مُشک افشانت