گنج

شمارهٔ ۱۶۸

۹ بیت
جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانتتن پیش تنت ریزم و جان بر جانت
تو در دل من ساکن و من در طلب توجویان شده فریاد زنان گرد جهانت
در خاک بجوید دل من روز اجل رایابد مگر از جان لب من بوی دهانت
موئی نکنی فرق میان من و مویتوان نیز به فرق تو کنم هم هست میانت
ابروت کمان و مژه تیر است، رها کنتا بوسه دهد صید تو بر تیر و کمانت
تو نار خلیلی و تن من بت آذرسوزد دهن من اگر آرم به زبانت
ای عاشق فرزانه که سر رشتهٔ تقدیردر گرد جهان می‌ببرد گرد جهانت
جویان شُعیبی، ببُر از صحبت فرعونتا مار عصایت شود و گرگ شبانت
ناصر به یکی کام و زبان از تو چه گویدسوسن به زبانها نکند شرح و بیانت