گنج

شمارهٔ ۱۶۹

۸ بیت
دلم که چون سر زلف تو می‌رود بر بادبه دام عشق درافتاد، هر چه بادا باد
مرا که سایهٔ خود محرم است و آن هم هیچمرا که باد صبا هم‌دمست و آن هم باد
خرابهٔ دلم از گنج عشق آباد استکه گنج عشق تو دارد دل خراب آباد
به یاد لعل تو دادیم جان شیرین رابه کوه هجر در افتاده‌ایم چون فرهاد
به صید آهوی صیاد کی تواند رفتکه چشم آهوی تو صید می‌کند صیاد
مگر تو حور بهشتی که از نژاد بشدنزاد چون تو پرپچهره و فرشته نژاد
بگوش دلبر فریاد ما رسید ولیاز آن چه سود که که دلبر نمی‌رسد فریاد
اگر به خواری شد خاک راه او ناصرز خاک راه غباری به دامنش مرساد