گنج

شمارهٔ ۴۱۴

۹ بیت
بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمعسر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع
شام می‌سوزم ز هجر و روز می‌میرم ز شوقچون که می‌سوزی در آخر زنده گردانم چو شمع
دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغسر نتابم گر بسوزی رشتهٔ جانم چو شمع
جانم از تاب تب هجران تو بر لب رسیدزرد و لرزان و گدازان و هراسانم چو شمع
از لب میگون و چشم مست شورانگیز توگاه خندانم چو ساغر، گاه گریانم چو شمع
رشتهٔ جانم به پایان آمد از سوز غمشتا چه آید بر سرم دیگر نمی‌دانم چو شمع
بر درت چون حلقه دایم من به سر گردیده‌امخیز و یک ساعت میان حلقه بنشانم چو شمع
نیست جز آه جهانسوزم کسی از همدمانتا بیفروزد دمی بزم شبستانم چو شمع
چهرهٔ شمعی ناصر بین که خون شد لاله‌واربسکه بر رخسار چو زر گوهر افشانم چو شمع