گنج

شمارهٔ ۴۱۳

۷ بیت
ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمععاشق دلسوز شب بیدار جان بازم چو شمع
تا چه باشد رشتهٔ جان مرا انجام کاربر سرآمد آتشی بازی در آغازم چو شمع
سوختی دوشم، رضا دادم که امروزم بکشدر شب آینده گر جان می‌دهی بازم چو شمع
پیش من نه یک قدم گر تیغ بر من می‌زنیتا روان در زیر پایت سر اندازم چو شمع
بر درت خوارم چو حلقه روز و شب تا عاقبتدر میان حلقه بنشانی به اعزازم چو شمع
تیره‌ام در شام هجر ای خنجر خون ریز یارزود برخیز از سر بوسی و بنوازم چو شمع
سوی ناصر از وفا پروانهٔ وصلی فرستتا ز دل‌گرمی به یادت خرقه در بازم چو شمع