شمارهٔ ۲۴۰
زبان خردهبینان را، حکایت زان دهن باشدچو شکر میخورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد
نیام در بند جان، گر میگشاید کار من از جانکه ما در بند جانانیم و جان در بند تن باشد
چو من با خویش میآیم، ز من بیگانه میگرددهمان به مست و عاشق را، که او بیخویشتن باشد
خوش آن ساعت که از مستی نقاب از رخ براندازدهمه او بینم و با او، نه من ماند، نه من باشد
تواند دل که بیرون آید از چاه زنخدانشاگر سررشتهای با او از آن مشکین رسن باشد
به گرد خاتم لعلت خط پیروزه پیدا شدچرا باید که آن خاتم به دست اهرمن باشد
چو ناصر را توئی در دل، ز شعرش بوی عشق آیدگواه خوبی یوسف، نسیم پیرهن باشد