شمارهٔ ۵۱۷
سر گشتهام ز بخت نگونسار خویشتنتر دامنم ز چشم گهربار خویشتن
درّ خوشاب دیده به دامن همیکشدصراف عشق بر سر بازار خویشتن
ای جان مرا تو بارگرانی، کرانه گیربر مرکب ضعیف منه بار خویشتن
واعظ نگر به اهل یقین میکند خلافبیچاره گرم گشته به گفتار خویشتن
قاضی چگونه حیله کند درد عشق رااو را بس است زحمت دستار خویشتن
یاری به یاد دارم و چون باد میرومحیران و خسته در طلب یار خویشتن
مانند حاجب تو طبیبی ندیدهامدایم نشسته بر سر بیمار خویشتن
ناصر محقرست، نیرزد به ضرب تواندیشه کن ز خنجر خونخوار خویشتن