گنج

شمارهٔ ۵۱۸

۷ بیت
من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتنتا نبینم در کنار خود سزای خویشتن
عود را تسلیم باید بود، اگر سوز است و سازعاشقان را درد خود باشد دوای خویشتن
من نخواهم گشت روشن ز آتش عشقش چو شمعتا سر خود را نبینم زیر پای خویشتن
ریختی خون من و دادیم غم‌ها در عوضدیر شد تا می‌خورم از خون‌بهای خویشتن
گفتمش عمر تو بادا، گفت من عمر توامتا به کی ای مدعی گویی دعای خویشتن
من برای خدمت اویم، برای خود نی‌امراه او را کی توان رفتن، برای خویشتن
یاد ناصر پیش او کردم، ازین در خشم شدگفت من تا کی کشم، ننگ گدای خویشتن