شمارهٔ ۳۸۷
از تو هزار فتنه شود در جهان هنوزنشکفته است یک گلت از گلستان هنوز
دستی نبردهام چو کمر با تو در میانکامی ندیدهام چو قدح زان دهان هنوز
تا چون خیال در نظر آمد میان توخلقیست در میان یقین و گمان هنوز
آب حیات داری و تا رفتهای ز چشماز چشم ما همیرود آب روان هنوز
من نیز قد خود ز وفا کردهام کمانچشمت نهاده تیر جفا بر کمان هنوز
افتاده است همچو زبان در دهان خلقراز تو ناشنیده دهان از زبان هنوز
روز ازل به زلف تو جان برفشاندهامآشفته است و تیرهدلِ سرگران هنوز
با آنکه رازدار میان تو شد کمرننهاده است راز خود اندر میان هنوز
زانگه که ابروی چو کمان درکشیدهایبر دل ز تیر چشم تو دارم نشان هنوز
گر جان ناصر از غم هجران شود جدادل را امید وصل تو باشد به جان هنوز