شمارهٔ ۳۹۳
این مرا بس که تمنای تو میورزم و بسهمه دارم به وصال تو نمیارزم و بس
چون سپیدار اگر میوه ندارم ای گلبر تو آخر نه همه سال همیلرزم و بس
پسته زد خنده که در پوست مرا هم مغز استمن شکستم دهنش را که همین مغزم و بس
بسکه گل شد سر کوی تو ز خونابهٔ چشمکس نیامد که نیفتاد، نه من لغزم و بس
ناصر از هجر تو گر مُرد، بمُر گو غم نیستیک جواب از دهن خویش نمیارزم و بس