شمارهٔ ۴۴۹
جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدمدرّگران بها بُُدم، غرقهٔ موج خون شدم
من ز نخست در جهان، فاش بُدم به عقل و جانعشق گرفت این و آن، شایبهٔ جنون شدم
بی خبرم از آن خبر، کز تو رسید یک سحرعقل برفت در به در، بی دل و بی سکون شدم
روی تو را چو دید دل، جامهٔ خود درید دلجام بقا چشید دل، مست شرابگون شدم
سنگ زدم سبوی را، ریختم آب روی راشستم رنگ بوی را، کاسهٔ سرنگون شدم
مهرهٔ عشق باختم، سوختم و گداختمگوهر خود شناختم، وز همه کان فزون شدم
عقدهٔ چار و پنج را، مایهٔ اصل رنج رادفع طلسم گنج را، مار شدم، فسون شدم
ناصر مست بیخودم، گر همه نیک یا بدمدیده گشا که چون بُدم، باز نگر که چون شدم