گنج

شمارهٔ ۱۳۴

۷ بیت
عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیستپرتو دیدار هست، یاری گفتار نیست
در ره او سالها، رفتم و سودی نداشتبر در او بارها، آمدم و بار نیست
دعوی یاری او، کردم و سودی نبودیاری ما باطلست، یار اگر یار نیست
بر سر بازار عشق، یار به جان می‌خرندگر چه که سودای عشق بر سر بازار نیست
ترک همه کار و بار، کردم و سودای عشقکار من است و مرا، بهتر ازین کار نیست
خواستم از زلف او، رشتهٔ زنار و گفترو که چو تو مشتری، لایق زنار نیست
ناصر طوطی شو و عشق چو پروانه بازمیل به شکر مکن، جای تو جز نار نیست