شمارهٔ ۱۳۱
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیستز چشم کافِر تو فتنه در مسلمانیست
هزار کان لطافت نهاده در لب توستکه آن عقیق گهرپوش گوهرِ کانیست
هر آدمی که نداند کمال حسن تو رایقین شناس که آن از کمال نادانیست
مسخر تو اگر جن و انس شد چه عجبدهان تنک تو چون خاتم سلیمانیست
تو را به چاه زنخدان کز آب خضر پر استهزار یوسف دل اوفتاده زندانیست
هر آن گدای که در کوی خوبرویان رفتگدا مگوی که او در مقام سلطانیست
گذار تا لب خود بر لبت نهد ناصرکه با دهان تواش رازهای پنهانیست