شمارهٔ ۲۷۵
با وصل گل رسیدن بلبل نمیتواندلطفی کند مگر باد، بوئی به او رساند
بر هر ورق چمن را، بی حرف ماجرائیستکو عاشقی چو بلبل، تا ننوشته خواند
خواهم که جامه بر تن، چون غنچه چاک سازمباشد که آن صنوبر، حال دلم بداند
دردا که تشنه مُردم، وان یار کو طبیب استرحمی نمینماید، شربت نمیچشاند
گفتار گرم ناصر، چون تیر آتشین استبر هر دلی که آید، از دیده خون چکاند