گنج

شمارهٔ ۳۱۲

۷ بیت
دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بودتا سحر در منزلم از ناله دود آلود بود
ماه من در نیم شب طالع شد از برج شرفگوئیا در برج طالع کوکب مسعود بود
در دهانش فکرها کردم که یابم جای بوسکافرم گر از وجودش ذره‌ای موجود بود
ای رقیب ار دم زدم با او تو را با من چه کاربا بتی گر بت پرستی را وصالی بود، بود
واعظا گر پند در گوشم آن ساعت نرفتدرگذر از من که در گوشم نوای عود بود
گر نیازی آمد از من باده در سر داشتمور نمازی آمد از من شاهدم معبود بود
یار با من گفت: ناصر خواه مقصودی ز ماگفتمش: وقت تو خوش، ما را همین مقصود بود