گنج

شمارهٔ ۵۴۸

۶ بیت
آرزو دارم که با او باده نوشم رو به روجان به لب آمد، به کامم بر نیامد آرزو
پای او بوسم چو زلف و می‌نهم سر بر زمینمن که با تاج سلاطین سر نمی‌آرم فرو
بر میان او ببندم چون کمر خود را به زرتا همه اسرار پنهان فاش گردد مو به مو
زلف او خواند سراسر حال بخت من به مناشک من گوید یکایک درّ وصف من به او
پیش ازین چون خاک ره بودم ولی اکنون چو بادمی‌روم بی پا و سر بر یاد رویش کو به کو
شیشهٔ ناموس ناصر گر برون آید درستتوبه از عشق تو روزی، سنگ آید بر سبو