گنج

شمارهٔ ۴۵۹

۹ بیت
چو خط بر من کشیدی چشم دارمکه برگیری و خوانی ماه‌وارم
مرانم سرزده چون خامه از پیشکه سر برخط فرمان تو دارم
ز جامت جرعه‌ای برخاکم افشانعزیزم کن که در دور تو خوارم
مرا از ساغر لعلت می‌ئی دهکه چشم شوخ تو کُشت از خمارم
دمی از عمر ماند و همدمی نیستکه پیش او دمی با جان بر‌ آرم
تنم گر چه پی‌ئی و استخوانی‌ستبه پیمان چون کمانت استوارم
اگر بی تو دمی از من برآیددمم گیرد که آن را دم شمارم
چو گرد از خاک من گردون بر‌ آردبه گرد کوی تو گردد غبارم
شبی بر خلوت تاریک ناصرگذاری کن ببین چون می‌گذارم