شمارهٔ ۳۱
دوش میدیدم دل گم گشتهٔ خود را به خواباکثرش خون بود ، جائی آتش و جائی کباب
من به خود میگفتم این شکل دل ریش من استیا می لعل است جایش کرده از یاقوت ناب؟
یا مگر غنچه است کز باد عبیرآمیز صبحتازه شد جانش ز رو برداشت زنگاری نقاب
عقل دوراندیش من گفتا سپندی سوختهستکز تف آتش به یکبار آمد اندر اضطراب
دل شیند آواز من بشناخت، گفت ای سست عهدنیست از یاران فراموشی روا در هیچ باب
گفتم ای مسکین کجائی، مردهای یا زندهای؟چندگاه از ما چرا کردی به کلی اجتناب
گفت روزی باد زلف یار من در هم شکستپیچ و تابم رفت در پیچیدم اندر پیچ و تاب
گفتم آنجا وقت تو چونست و حالت چیست؟ گفتهمچو زلف او پریشان، همچو چشم او خراب
گفتمش از چشم ناصر آب بر آتش بزنگفت میترسم که در جوش آیدم دریای آب