شمارهٔ ۵۵۶
من آن مرغ غریبم خسته بستهپریده از گل و در خون نشسته
به پای خویشتن در دام رفتهز دست چشم صیادت نجسته
خط تو سبزهای بر گل دمیدهرخ تو لالهای بر سرو بسته
شکست آوردهام از درد هجرانهمین عهد تو دارم ناشکسته
ز سودای رخت چون زلف هندوغلامی کرده، آزادی نجسته
چه دانی خستگان تیغ غم رابه پای نازکت خاری نخسته
دم ناصر چه مشکین میبرآیدبه وصف زلف تو اشکسته بسته