شمارهٔ ۳۶۷
دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسیدمردم ز هجر، کی به وصالت توان رسید
بر عندلیب آنچه ز باد خزان رسدروز جدائی از دم سردم همان رسید
زد غمزهٔ تو بر من از آن میکنم فغانصبرم نماند کارد چو بر استخوان رسید
زلف تو عاقبت ز جفا سر به باد دادیارب کدام تیر دعا بر نشان رسید
رازی که با میان تو حق در میان نهاداز نازکی کسی نتواند بدان رسید
جانم کجا ز زلف تو یاد بدن کندطوطی قفس شکست و به هندوستان رسید
شب نعره میزدم به درت چون سگ غریبتشریف سنگ بر سرم از پاسبان رسید
ای دل به دیده میگذرد چشم و ابروشای مرغ هوش دار که تیر و کمان رسید
ناصر عجب که آن مه ما را خبر نشدهر شب که نالههای تو بر آسمان رسید