شمارهٔ ۲۵۳
دیده باید که در او صورت یاری باشدور نه بی وَرد رخش هر مژه خاری باشد
ما صبوریم، تو هر جور که میخواهی کُنعاقبت روزِ شمار است و شماری باشد
زار نالم چو نی از دست فراقت یارازر و زوری نبود، نالهٔ زاری باشد
نقش بالای تو در دیده نشاندیم، دریغنه درختیست کز او فایدهٔ باری باشد
با تو بودیم شبی، صبح جدائی بدمیددور مستی به کران رفت و خماری باشد
جان گران است، به کویش مبر ای باد صباکه تو را بر دل از این سوخته باری باشد
از خم زلف تو ناصر نکشد سر ز خطتهر کجا گنج بود زحمت ماری باشد