گنج

شمارهٔ ۱۴۲

۵ بیت
عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیستبر من مخند بخت که این جای خنده نیست
تا غایبی ز چشم من ای پادشاه حسنبی تو چه محنت است که بر جان بنده نیست
گلگون اشک راندم و در تو نمی‌رسمبا آنکه هیچ اسب بدینسان دونده نیست
بر من بلا شده است زبانهای دشمنانما را بلای عشق تو تنها بسنده نیست
ناصر ز تو جدا نشود گر شود هلاکجان کنده‌ام ولی دلم از یار کنده نیست