گنج

شمارهٔ ۱۶۵

۷ بیت
چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکتکه خرد می‌نتواند که کند ادراکت
ورق لاله بر اندام گل و شمشاد استیا قبا بر تن گلگون و قد چالاکت
زان شدم کشتهٔ تیر تو که بینم خود راغرق خون گشته و آویخته بر فتراکت
پاک بادا رخ نیکوی تو از چشم بدانتا زیانی نکند دیدهٔ هر ناپاکت
جمله غمهای جهان از تو دلم دید و هنوزمن بر آنم که مبیناد کسی غمناکت
عاقبت چشم تو از خون دلم باک نداشتآه از آن خونی بی‌عاقبت بی‌باکت
گر تو خاک در آن ماه ببوسی ناصرگذرد مرتبه از دایرهٔ‌ افلاکت