شمارهٔ ۶۱۱
صبح الهدی تجلی من مشرق المدامفاشرب بلا غرامه کاسا مع الغرام
بی بادهٔ مصفا صوفی صفا نداردجامی تمام درکش صوفی که ناتمامی
من راحه سکرنا من راحه شکرنامن روحه یروح روح الی المشام
با طیب نفس باید خوش سوختن بر آتشگر همچو عود ما را بوئی بود ز خامی
یا ساقی الکریم سوقی بماء کرمهل للتراب حظ من جرعة الکرام
من نقش نام خود را شستم به آب دیدهبا نام نامی تو ننگ است نیک نامی
انالخمار داء خمر له دواءیا عالجا لداء دوّر علی المدام
گر دست دوستان را گیری به رغم دشمنگیریم از دهانت کامی به دوستکامی
ناصر به وصل و هجران آسودگی نداردمن بُعدکم ملالی فی قُربکم ملامی