شمارهٔ ۶۱۲
سالی گذشت و نامد زان ماهرو سلامیجان کرد عزم رفتن کانجا برد پیامی
دل رفت چون کبوتر کارد ز دوست نامهدر حلقههای زلفش درمانده شد به دامی
دانی چرا دوتا شد، در غره ماه گردونخورشید نیکوان را از ما برد سلامی
این بس که نام ما را او بر زبان رساندمن از دهان تنگش راضی شدم به نامی
بسیار سیر کردم چون می به جام از خمبسیار جوش بایست تا پخته گشت خامی
همچون هلال بردم هر شب به منزلی راهگر ناتمام بودم گشتم مه تمامی
گویند زاهدانم ناصر مدام غم خورغم نیست در خور من، لیکن خورم مدامی