گنج

شمارهٔ ۱۱

۹ بیت
چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش راقبلهٔ عالمی کنی، روی چو ماه خویش را
چرخ کلاه آفتاب، از سر رشک بفکندگر تو به چرخ بر زنی، عکس کلاه خویش را
از پی آنکه تا مگر، اسب تو پی بر او نهدخاک در تو کرده‌ام، روی چو کاه خویش را
شاه پری‌رخان تویی، ما همه خیل عشق توهیچ غمی نمی‌خوری، خیل و سپاه خویش را
میل به من نمی‌کنی،‌ چیست بگو گناه منتا که به عذر بشکنم، سدّ گناه خویش را
زلف سیاه تو مرا،‌ بی‌دل و بی‌قرار کردتاب چرا نمی‌دهی، زلف سیاه خویش را؟
جور و جفا و سرکشی، بس کنی و ستمگریبا تو اگر بیان کنم، حال تباه خویش را
دیدهٔ‌ خون فشان من، هست گواه حال منگر چه که خون بریختم، بی‌تو گواه خویش را
هفت فلک بسوزد از، سینهٔ ناصر ای صنمگر به فلگ بر آورد،‌ شعلهٔ آه خویش را