شمارهٔ ۲۸۳
سنگ طعنه به سبویم زدهاندطبل بدنامی به کویم زدهاند
کی فتد در کف من دامن وصلسیلی هجر به رویم زدهاند
تیغ خوبان به جفا خونم ریختبد نگویم که نکویم زدهاند
جوی خون میرود از دیدهٔ منمردمان غوطه به جویم زدهاند
بر سرم دایرهٔ نُه گردونهست چوگان و چو گویم زدهاند
شد تنم بستهٔ گیسوی بتانگره موی به مویم زدهاند
همچو تیغ است زبان ناصرطرفه تیغی به گلویم زدهاند