شمارهٔ ۵۴۰
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرینصبح روشن مدتی با شام تیره همنشین
مشک بی آهوی پر چینش که ماچین خواندهایمگر بدیدی باز خون گشتی ز غیرت مشک چین
آهوان شیرگیر نرگس مخمور اومیشد از خرمن گل صد برگ سنبل خوشه چین
روی داد آن ماه را تا شب نگردد گرد اورأی شد خورشید را تا خوشه نبود در کمین
طرهاش بستی گره با حلقهٔ مار سیاهگیسویش کردی رسن در گردن شیر عرین