شمارهٔ ۱۸۱
صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتدعشاق پریشان را بنگر که چهها افتد
دل از هوس خالت بر زلف تو میپیچدمرغ از طمع دانه در دام بلا افتد
گر قد تو را روزی در باغ گذر باشدهم بید شود لرزان، هم سرو ز پا افتد
دیروز تو را دیدم از باده فتان خیزانچون گل که به هر سوئی از باد صبا افتد
خواهی که مرا خرقه پیوسته قبا باشدبگذار بر اندامت تا چین قبا افتد
سر بر تن من باریست، یاری بده از تیغمتا بار گران یک دم از گردن ما افتد
بسیار گدا آید در کوی تو چون ناصرلیکن به چنین زاری دشوار گدا افتد