شمارهٔ ۵۵۸
در آ دامنکشان ساقی و مستان را شرابی دهدل مجروح من بستان، به مخموران کبابی ده
ببر سجادهٔ تقوی و رهن ساغر و می کنبگیر این خرقهٔ ناموس و بر بانگ ربابی ده
میان بزم عیاران، یکی دم گیر و داری کنکمند زلف پرچین را، زمانی پیچ و تابی ده
همان زاهد که با من گفت، می خوردن وبال آمدکنون گفتا یکی جرعه به من بهر ثوابی ده
غمآباد دلم چون از غمت آباد میگرددتو آن گنجینهٔ رحمت، کرم کن با خرابی ده
من لب تشنه هر ساعت، به صد کشتن سزاوارمشرابی گر نمیارزم، ز تیغ خویش آبی ده
به سر گرد تو میگردم، چو باد و از تو مینالممن سرگشته را چون گل، دهن بگشا جوابی ده
چو چشم مست تو ناصر، ز مخموری همینالدز دیده ساغرش ساز و شراب از اشک نابی ده