گنج

شمارهٔ ۲۵۷

۹ بیت
حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشدما را ز خط سبز او خاطر به صحرا می‌کشد
شکل صنوبر شد دلم، مایل سوی بالای اوزان رو که سرو قامتش، دل را به بالا می‌کشد
لعلش ز آب چشم من اظهار گوهر می‌کندچشمم به یاد لعل تو یاقوت حمرا می‌کشد
انسان عینم بارها غواص بحر هند شدزین سان به دامن چشم من لؤلؤی لالا می‌کشد
هر گه که جنباند صبا از زلف لیلی سلسلهمجنون شیدا می‌رود هر سوی تا پا می‌کشد
ساقی چو جام خون فشان در دور آبم می‌بردمطرب چو چنگم مو کشان در شهر رسوا می‌کشد
از طاعت بی درد خود صوفی نمی‌یابد صفاخوش وقت رندی کز قدح دُرد مصفا می‌کشد
ساقی مجلس را ببین دریا به کشتی می‌دهدملاح املح دیده‌ای کشتی به دریا می‌کشد
ناصر به غربت تا به کی تنها به مأوا می‌رویتنهای دورافتاده را خاطر به مأوا می‌کشد