گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱ای آسیا، ای آسیا، سرگشته‌ای چون ما چرا؟شمارهٔ ۲ای دل و جان عاشقان خسته تیغ مرحباشمارهٔ ۳ای صبح سعادت ز جبین تو هویداشمارهٔ ۴ایهاالصابرون فی البلواشمارهٔ ۵برافشان زلف مشکین را، که خوش حالیم ازین سوداشمارهٔ ۶بس بمساجد شدیم بهر تولاشمارهٔ ۷بلبل بوقت صبح بدرگاه کبریاشمارهٔ ۸تا پریشان نکند زلف ترا باد صباشمارهٔ ۹جگر پردرد و دل پرخون و جان سرمست و ناپرواشمارهٔ ۱۰چند پرسی ز کجایی و کجایی و کجا؟شمارهٔ ۱۱خدا را، ای مذکر، رحم فرماشمارهٔ ۱۲خوش خاطرم که یار مرا گفت: مرحباشمارهٔ ۱۳زهی شوق و زهی شوق، زهی عشق و تمنا!شمارهٔ ۱۴شراب آتشین آمد ز دست ساقی جان‌هاشمارهٔ ۱۵طلوع پرتو حسنست در جهان، اماشمارهٔ ۱۶عقل از عقیله خیزد، عشق از جنون و سوداشمارهٔ ۱۷«کل من رام تف بوجه سما»شمارهٔ ۱۸گر صفات خدا کنی بسزاشمارهٔ ۱۹گر عشق نباشد نرسد قطره بدریاشمارهٔ ۲۰گریبان می‌درم هردم که: دامان درمکش از ماشمارهٔ ۲۱«نون گفت » و «قلم » گفت تقدس و تعالاشمارهٔ ۲۲هرچه آن می رود از حد سمک تا بسماشمارهٔ ۲۳ساقی، ز کرم پر کن این جام مصفا راشمارهٔ ۲۴نمی دانم چه افتادست قسمت از قدر ما راشمارهٔ ۲۵هر صبح‌دم پیغام خود گویم به زاری باد راشمارهٔ ۲۶ساقی بیار باده و بنواز عود راشمارهٔ ۲۷مست از شراب عشق کن این عقل دوراندیش راشمارهٔ ۲۸دمادم می‌دهد ساقی لبالب ساغر جان راشمارهٔ ۲۹ساقی به من آور قدح پیر مغان راشمارهٔ ۳۰وقت آن شد که می ناب دهی مستان راشمارهٔ ۳۱بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی راشمارهٔ ۳۲هزار بار نمک ریخت بر جراحت ماشمارهٔ ۳۳باده می ریزند صافی دم بدم در جام ماشمارهٔ ۳۴از حد گذشت قصه درد نهان ماشمارهٔ ۳۵ای چشم تو در شوخی سرفتنه دوران‌هاشمارهٔ ۳۶بیادت زنده ام، اینست مشربشمارهٔ ۳۷لب عالم منم،چه لب؟لب لبشمارهٔ ۳۸«اسمعوا منی، یا اولی الالباب »:شمارهٔ ۳۹ای از جمال روی تو تابنده آفتابشمارهٔ ۴۰ای رخ زیبای تو رشک مه و آفتابشمارهٔ ۴۱باده ارزان شد و زهاد خرابند و یبابشمارهٔ ۴۲چند ازین افسانهای خاک و آب؟شمارهٔ ۴۳سخنی می رود به صدق و صوابشمارهٔ ۴۴سخنی می رود بوجه صوابشمارهٔ ۴۵شب، همه شب به هوای تو چنین مست خرابشمارهٔ ۴۶عاشقم، خسته ام، خراب و یبابشمارهٔ ۴۷«لن ترانی » می رسد از طور موسی را جوابشمارهٔ ۴۸یار همسایه تو شد، دریابشمارهٔ ۴۹ای از جمال روی تو تابنده آفتابشمارهٔ ۵۰ای پرتو جمال ترا بنده آفتابشمارهٔ ۵۱عدیل نیست ترا در جهان حسن و ملاحتشمارهٔ ۵۲ای مظهر جمال تو مرآت کایناتشمارهٔ ۵۳پیش از بنای مدرسه و دیر سومناتشمارهٔ ۵۴دلم رابرد عشقت، «فات مافات »شمارهٔ ۵۵«ستة ایام » گفت و «سبع سماوات »شمارهٔ ۵۶مرآت اوست جمله ذرات کایناتشمارهٔ ۵۷عشق ما را هزار فن آموختشمارهٔ ۵۸از ما خبر برید بدان عاشقان مست :شمارهٔ ۵۹گر زاهدست جانم، اگر رند می پرستشمارهٔ ۶۰ما پیش شمع روی تو پروانه وار مستشمارهٔ ۶۱ای دوست، دلم راهوس باده حمراستشمارهٔ ۶۲این همه موج بی کران ز چه خاست؟شمارهٔ ۶۳بآفتاب جمالت، که نور دیده ماستشمارهٔ ۶۴جان عالم تو و این قصه ز جانت پیداستشمارهٔ ۶۵چون صبح سعادت ز جبین تو هویداستشمارهٔ ۶۶چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداستشمارهٔ ۶۷خورشید منور ز جمال تو هویداستشمارهٔ ۶۸دوست در مجلس جان آمد و محفل آراستشمارهٔ ۶۹دین هر کس بقدر صدق و صفاستشمارهٔ ۷۰رنگ رز رنگ خمی کرد و نیامد خم راستشمارهٔ ۷۱ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاستشمارهٔ ۷۲عشق و مستوری و مستی چو نمی آید راستشمارهٔ ۷۳معراج عاشقی، که فنا در پی فناستشمارهٔ ۷۴مهربان یار وفاپیشه کجا رفت و کجاست؟شمارهٔ ۷۵«و هُوَ مَعَکُم» گفت از این معنی چه خواست؟شمارهٔ ۷۶یک سخن از قول اخوان الصفاست:شمارهٔ ۷۷در همه روی زمین یک دل هشیار کجاست؟شمارهٔ ۷۸جان گنه کار است و مجرم، رحمت جانان کجاست؟شمارهٔ ۷۹در خاکدان دهر دلی شادمان کجاست؟شمارهٔ ۸۰دلدار یار ماست، غمش غمگسار ماستشمارهٔ ۸۱مقصود ما ز ملک جهان وصل یار ماستشمارهٔ ۸۲از لطف دوست سکه دولت بنام ماستشمارهٔ ۸۳شور جهان ز شکر آن دلستان ماستشمارهٔ ۸۴دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده استشمارهٔ ۸۵بر ما بناز می گذری، این چه عادتست؟شمارهٔ ۸۶دستم بدست گیر، که دل توبه کارتستشمارهٔ ۸۷گر دل برفت، مسکن جانها بکوی تستشمارهٔ ۸۸جاودان، هرکه ترا دید بعالم شادستشمارهٔ ۸۹شفای جان مرا چیست؟ کز من آزردستشمارهٔ ۹۰دل چه دیدست؟ که دیوانه آن یار شدستشمارهٔ ۹۱روی زمین لعل بدخشان شدستشمارهٔ ۹۲ای خواجه، درین کوی چه عیشست و چه بودست؟شمارهٔ ۹۳بازم نمکی بر جگر ریش رسیدستشمارهٔ ۹۴آن را که قبله اش رخ خورشید انورستشمارهٔ ۹۵از هرچه هست ذکر جمال تو خوشترستشمارهٔ ۹۶اگر در مغز، اگر در پوست یارستشمارهٔ ۹۷هلاک عاشقان در انتظارستشمارهٔ ۹۸یحبهم و یحبونه چه اقرارست؟شمارهٔ ۹۹دلم از غصه هجران تو اندر شورستشمارهٔ ۱۰۰من اگر توبه شکستم کرمش موفورستشمارهٔ ۱۰۱امروز بهرحال به از دی و پریرستشمارهٔ ۱۰۲بگذار ره صومعه، کان دور و درازستشمارهٔ ۱۰۳گر دیر سومنات بود، گر صوامعستشمارهٔ ۱۰۴ره بیابانست و شب تاریک و پایم در گلستشمارهٔ ۱۰۵در مذهب ما باده مباحست و حلالستشمارهٔ ۱۰۶بهر کجا که رسد عشق شاه محترمستشمارهٔ ۱۰۷جگرم گرم و دل خسته ندیم ندمستشمارهٔ ۱۰۸غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمستشمارهٔ ۱۰۹تو ساقی جان بخشی و عالم همه جامستشمارهٔ ۱۱۰موسی صفتان را، که درین طور مقامستشمارهٔ ۱۱۱خرد مستست و دل مستست و جان مستشمارهٔ ۱۱۲دلم از عشق تو مست است و جان مستشمارهٔ ۱۱۳گر دردمند گردد دل، دولتی عظیمستشمارهٔ ۱۱۴ملامت را بمان، چه جای بیمست؟شمارهٔ ۱۱۵بنده را هست سؤالی و نه آن حد منستشمارهٔ ۱۱۶آن ماه دل افروز، که محبوب جهانستشمارهٔ ۱۱۷آن ماه شب افروز، که در پرده نهانستشمارهٔ ۱۱۸امشب شب آدینه و فردا رمضانستشمارهٔ ۱۱۹ای بی خبران، مصلحت کار در آنستشمارهٔ ۱۲۰ای ساقی جان بخش، که در جام تو جانستشمارهٔ ۱۲۱بگوش سرو چه گفتی؟ که پای کوبانستشمارهٔ ۱۲۲درد تو، که سرمایه ملک دو جهانستشمارهٔ ۱۲۳در دیده صاحب نظران کشف عیانست :شمارهٔ ۱۲۴در نهان خانه وحدت قمری پنهان استشمارهٔ ۱۲۵دلم از زلف تو آشفته و سرگردانستشمارهٔ ۱۲۶صبا چه گفت بگوش چمن که خندانست؟شمارهٔ ۱۲۷فروغ نور رخت آفتاب تابانستشمارهٔ ۱۲۸مرا پیوند او پیوند جانستشمارهٔ ۱۲۹مرا چون عاشقی دارالامانستشمارهٔ ۱۳۰مرا نور یقین همراه جانستشمارهٔ ۱۳۱مرا هوای تو اندر میانه جانستشمارهٔ ۱۳۲همه صحرا گلست و ارغوانستشمارهٔ ۱۳۳دلم از شوق تو خونست و ندانم چونستشمارهٔ ۱۳۴شریعت در طریقت مستعینستشمارهٔ ۱۳۵آفتابیست جمالت که جهان پرتو اوستشمارهٔ ۱۳۶باد صبا برگرفت پرده ز رخسار دوستشمارهٔ ۱۳۷برآمد آفتاب طلعت دوستشمارهٔ ۱۳۸بوی جان میآید از باد صبا، این بو چه بوست؟شمارهٔ ۱۳۹بیار جان طلب کار را بحضرت دوستشمارهٔ ۱۴۰دل من شیوه شیرین ترا دارد دوستشمارهٔ ۱۴۱ز پیدایی چو پنهانست آن دوستشمارهٔ ۱۴۲عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوستشمارهٔ ۱۴۳عرصه عالم بما پیداست، ما پیدا بدوستشمارهٔ ۱۴۴نمی‌توان خبری دادن از حقیقت دوستشمارهٔ ۱۴۵دل ما بصد جان طلب کار اوستشمارهٔ ۱۴۶قمری دارم کین چشم نهان خانه اوستشمارهٔ ۱۴۷در سویدای دلم سودای اوستشمارهٔ ۱۴۸سر بلندی بین، که دایم در سرم سودای اوستشمارهٔ ۱۴۹ای دل و دلدار من، راه بوصل از چه روست؟شمارهٔ ۱۵۰آن یار جفا پیشه، که پشتست و پناهستشمارهٔ ۱۵۱برون ز راه خدا راهرو نه در راهستشمارهٔ ۱۵۲در فهم همین نکته بسی عزت و جاهستشمارهٔ ۱۵۳زان یار جفا پیشه، که پشتست و پناهستشمارهٔ ۱۵۴مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهستشمارهٔ ۱۵۵هرچند اگر سرخ و سفیدست و سیاهستشمارهٔ ۱۵۶همچو خورشید، که او را نظری با ما هستشمارهٔ ۱۵۷عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هستشمارهٔ ۱۵۸بکوی عاشقان بت خانه ای هستشمارهٔ ۱۵۹زان یار سفر کرده کسی را خبری هست؟شمارهٔ ۱۶۰براه پیر مغان رو، که راه سرمستیستشمارهٔ ۱۶۱در جمله ذرات جهان لمعه حسنیستشمارهٔ ۱۶۲رخسار تو چون آینه صورت و معنیستشمارهٔ ۱۶۳رخسار تو چون آینه صورت و معنیستشمارهٔ ۱۶۴طریق عشق سپردن طریق بوالعجبیستشمارهٔ ۱۶۵چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیستشمارهٔ ۱۶۶گر جمله تویی تو، نیک و بد چیست؟شمارهٔ ۱۶۷ای بت عیار من، نام تو امروز چیست؟شمارهٔ ۱۶۸ای دوست، حکایت نهان چیست؟شمارهٔ ۱۶۹همه دردست درین واقعه، پس درمان چیست؟شمارهٔ ۱۷۰بخون آغشته ام، درمان من چیست؟شمارهٔ ۱۷۱آنکه دل بر دست و دارد قصد جان پیداست کیستشمارهٔ ۱۷۲عاشق روی ترا خرقه و زنار یکیستشمارهٔ ۱۷۳پیوسته دلم در غم آن یار گرامیستشمارهٔ ۱۷۴میان مجلس رندان حدیث فردا نیستشمارهٔ ۱۷۵بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیستشمارهٔ ۱۷۶حلقه بر در مزن، که بارت نیستشمارهٔ ۱۷۷حلقه بر در مزن، که راهت نیستشمارهٔ ۱۷۸همه کار و بار جهان هیچ نیستشمارهٔ ۱۷۹تا با خودم از خودم خبر نیستشمارهٔ ۱۸۰در بزم یار بادهٔ ناخوشگوار نیستشمارهٔ ۱۸۱از تو به مقصود ره دور نیستشمارهٔ ۱۸۲بی‌جمالت بوستان عیش ما را نور نیستشمارهٔ ۱۸۳بی یاد دوست در دل مستان سرور نیستشمارهٔ ۱۸۴عاشقان در جمع با یارند و این بس دور نیستشمارهٔ ۱۸۵دل را ز جان گزیر وز جانان گزیر نیستشمارهٔ ۱۸۶جان ما را دولت عشق رخت امروز نیستشمارهٔ ۱۸۷شکی نماند که جز دوست در جهان کس نیستشمارهٔ ۱۸۸بی جام عشق عیش دل ما تمام نیستشمارهٔ ۱۸۹پیر ما جامیست، اما در خور این جام نیستشمارهٔ ۱۹۰از دولت دیدار تو دل را غم جان نیستشمارهٔ ۱۹۱بجز وصلت حیات جاودان نیستشمارهٔ ۱۹۲چو رویت تازه گل در بوستان نیستشمارهٔ ۱۹۳بپیش مردم نادیده این سخن شینیستشمارهٔ ۱۹۴خلق گویند که: در عشق بلیاتی نیستشمارهٔ ۱۹۵هرکه را نفی فراوان شد و اثباتی نیستشمارهٔ ۱۹۶از یار سفر کرده کسی را خبری نیستشمارهٔ ۱۹۷در صومعه و دیر مغان هیچ سری نیستشمارهٔ ۱۹۸ز بحر عشق تو هر قطره ای چو دریاییستشمارهٔ ۱۹۹چراغ مرد معنی آشناییستشمارهٔ ۲۰۰هرکجا در دو جهان عاشق روشن راییستشمارهٔ ۲۰۱مرا با روی تو پیوسته روییستشمارهٔ ۲۰۲باغبانا، به جهان تخم نکو باید کاشتشمارهٔ ۲۰۳باز شوری بمحلت زد، ازین کو بگذشتشمارهٔ ۲۰۴در شرح آن جمال بیان‌ها ز حد گذشتشمارهٔ ۲۰۵دردم ز اشتیاق تو ز اندازه در گذشتشمارهٔ ۲۰۶چشم سرمست تو ما را بستم کاری کشتشمارهٔ ۲۰۷ناگهان در تاخت عشقت، ملک جان یغما گرفتشمارهٔ ۲۰۸ذکر جمیل یار جهان را فرو گرفتشمارهٔ ۲۰۹هرگز هوای وصل تو از جان ما نرفتشمارهٔ ۲۱۰جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفتشمارهٔ ۲۱۱دیدمش دوش که سرمست و خرامان می‌رفتشمارهٔ ۲۱۲اسرار تو با خاطر هشیار توان گفتشمارهٔ ۲۱۳با عشق ز تسبیح و مصلا نتوان گفتشمارهٔ ۲۱۴در حسن و جمالی که تو داری چه توان گفت؟شمارهٔ ۲۱۵بحق صحبت دیرین مرا مران بخجالتشمارهٔ ۲۱۶ای رهنمای ملک معانی، چه گویمت؟شمارهٔ ۲۱۷ای پرتو جمال الهی،چه گویمت؟شمارهٔ ۲۱۸ای دل، چو پیش آمد غمی، آن را فرج دان، نه حرجشمارهٔ ۲۱۹من و معشوق و جام ناب صباحشمارهٔ ۲۲۰عشق تو مرا از هر دو جهان ساخت مجردشمارهٔ ۲۲۱ای دل و جان گرامی به تمنای تو شادشمارهٔ ۲۲۲بسودای تو خوش حالیم و دلشادشمارهٔ ۲۲۳بسیار سعی کردم و بسیار اجتهادشمارهٔ ۲۲۴جام در پای صراحی سر نهادشمارهٔ ۲۲۵دریغ باشد ازین چار سوی کون و فسادشمارهٔ ۲۲۶سفر گزیدم ازین آستان کون و فسادشمارهٔ ۲۲۷ما همه شیداییان بودیم و مستان ودادشمارهٔ ۲۲۸هزار شکر که سلطان عشق جان را دادشمارهٔ ۲۲۹بنده پیر مغانیم، که جاویدان بادشمارهٔ ۲۳۰حدم آن کس زند که بادم دادشمارهٔ ۲۳۱ساقیم باده داد و بادم دادشمارهٔ ۲۳۲نگین سلیمان بدیوان که داد؟شمارهٔ ۲۳۳ساقی مرا ز باده ناب مغانه دادشمارهٔ ۲۳۴تو آن دری که در عمان نگنجدشمارهٔ ۲۳۵ابر سودای تو آن لحظه که توفان باردشمارهٔ ۲۳۶دلم از جور تو بسیار شکایت داردشمارهٔ ۲۳۷ز ذوق عالم عرفان کجا خبر داردشمارهٔ ۲۳۸دیده مشتاق و دلم میل فراوان داردشمارهٔ ۲۳۹نقاره سحری قصه‌ای نهان داردشمارهٔ ۲۴۰آن خواجه سر بشر نداردشمارهٔ ۲۴۱مرا سودای او دیوانه داردشمارهٔ ۲۴۲بپیش اهل سیادت سعادتی داردشمارهٔ ۲۴۳دلم از شیوه شیرین تو شوری داردشمارهٔ ۲۴۴هر دلی در دو جهان چشم و چراغی داردشمارهٔ ۲۴۵جانم از نرگس مخمور تو جاهی داردشمارهٔ ۲۴۶جانم از دولت درد تو دوایی داردشمارهٔ ۲۴۷در ولای تو دلم حسن وفایی داردشمارهٔ ۲۴۸من رند خرابات مغانم چه توان کرد؟شمارهٔ ۲۴۹تا که از جور زمان بر جگرم ریش رسد؟شمارهٔ ۲۵۰چو عکس مشرق صبح ازل هویدا شدشمارهٔ ۲۵۱تا به کی این دل من واله و شیدا باشد؟شمارهٔ ۲۵۲تا به کی خاطر من واله و شیدا باشد؟شمارهٔ ۲۵۳در قیامت همه کس طالب و جویا باشدشمارهٔ ۲۵۴طور سینا چه بود؟ سینه دانا باشدشمارهٔ ۲۵۵گر همه میل دلت جانب سلما باشدشمارهٔ ۲۵۶هر کرا در دل و جان عشق و تولا باشدشمارهٔ ۲۵۷هر که او را هوس منصب اعلا باشدشمارهٔ ۲۵۸مرا گر اندرون پر نار باشدشمارهٔ ۲۵۹ارنی و لن ترانی راز و نیاز باشدشمارهٔ ۲۶۰مست و مستور ندیدیم و گر هم باشدشمارهٔ ۲۶۱مظهر ذات و صفت آدم و عالم باشدشمارهٔ ۲۶۲تا دل آشفته آن زلف پریشان باشدشمارهٔ ۲۶۳عاشقی را،که دل از عشق پریشان باشدشمارهٔ ۲۶۴گرترا میل دلی سوی دل و جان باشدشمارهٔ ۲۶۵گر دلم عید ترا لایق قربان باشدشمارهٔ ۲۶۶کسی که روی تو بیند چگونه شاد نباشد؟شمارهٔ ۲۶۷نه از خطاست که در ابروی تو چین باشدشمارهٔ ۲۶۸بپیش درد من درمان چه باشد؟شمارهٔ ۲۶۹رنگرز و رنگرزی دیر شدشمارهٔ ۲۷۰از دولت وصال تو کارم بکام شدشمارهٔ ۲۷۱آیینه سبب گشت که روی تو عیان شدشمارهٔ ۲۷۲درمان طلب کردم بسی،این درد را درمان نشدشمارهٔ ۲۷۳باز دست عشق عقلم را گریبان میکشدشمارهٔ ۲۷۴شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمدشمارهٔ ۲۷۵روی هرکس که باندازه مرآت آمدشمارهٔ ۲۷۶باده از خم ارادت بسعادت آمدشمارهٔ ۲۷۷بر دلم بار غم عشق بغایت آمدشمارهٔ ۲۷۸آن ماه دل افروز که رشک قمر آمدشمارهٔ ۲۷۹امروز بار دیگر آن ماه دلبر آمدشمارهٔ ۲۸۰باز آفتاب دولت از بام ما بر آمدشمارهٔ ۲۸۱نهال دولتم را گل بر آمدشمارهٔ ۲۸۲چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمدشمارهٔ ۲۸۳شاد باش،ای دل من،نوبت دیدار آمدشمارهٔ ۲۸۴باز، ز خم باده های ناب بر آمدشمارهٔ ۲۸۵یار ببازار کاینات برآمدشمارهٔ ۲۸۶آن یار چو ناگاه ببازار برآمدشمارهٔ ۲۸۷چون ماه من از مشرق انوار بر آمدشمارهٔ ۲۸۸چون ماه نو از مشرق انوار برآمدشمارهٔ ۲۸۹دلدار من از خانه ببازار برآمدشمارهٔ ۲۹۰دمید صبح سعادت،که یار باز آمدشمارهٔ ۲۹۱ازکف ساقی جان باده چو در جام آمدشمارهٔ ۲۹۲آخر،ای شوخ جهان،عشوه گری با ما چند؟شمارهٔ ۲۹۳در هوایت عاشقان مستمندشمارهٔ ۲۹۴چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داندشمارهٔ ۲۹۵مرا اگر تو ندانی حبیب می داندشمارهٔ ۲۹۶حالت جان مرا پیر مغان می‌داندشمارهٔ ۲۹۷در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماندشمارهٔ ۲۹۸منگر بعاشقان،که ز صد یک نشان نماندشمارهٔ ۲۹۹در هیچ زمان غیر بدل راه ندادندشمارهٔ ۳۰۰چند در مسجد و در صومعه غارت کردندشمارهٔ ۳۰۱عاشقان را چو صلا جانب می خانه زدندشمارهٔ ۳۰۲اندرین دور، که مستان طریقت خوارندشمارهٔ ۳۰۳هر گه که یار شیوه ناز ابتدی کندشمارهٔ ۳۰۴آنان که بجز روی تو جایی نگرانندشمارهٔ ۳۰۵خرده بینان طریقت همه صرافانندشمارهٔ ۳۰۶آب حیوان،که سکندر طلبش میفرمودشمارهٔ ۳۰۷ای عشق توام در دو جهان مقصد و مقصودشمارهٔ ۳۰۸بر کهن دیر جهان دوست تجلی فرمودشمارهٔ ۳۰۹بیمن دولت محبوب عاقبت محمودشمارهٔ ۳۱۰تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصودشمارهٔ ۳۱۱دل آینه صورت و معنیست عجب بودشمارهٔ ۳۱۲رنگ رز خواست که خمی کند از کور و کبودشمارهٔ ۳۱۳ز سوز و شوق تو از جان و دل بر آمد دودشمارهٔ ۳۱۴زلفت شب قدرست،زهی سایه ممدود!شمارهٔ ۳۱۵ساقیا،نور صبح روی نمودشمارهٔ ۳۱۶سرمایه سعادت ما در دیار بودشمارهٔ ۳۱۷صدبار فکر کردم و صد راه آزمودشمارهٔ ۳۱۸عشقش بخاک بردم و گفتم که: یا ودودشمارهٔ ۳۱۹«علم القرآن » ز «الرحمن » چه بود؟شمارهٔ ۳۲۰فتنه در خواب قیامت خفته بودشمارهٔ ۳۲۱فرو ریختی باز در جام جودشمارهٔ ۳۲۲کسی که شیوه حکمت گرفت گوی ربودشمارهٔ ۳۲۳«یحبه و یحبونم » چنین فرمود:شمارهٔ ۳۲۴این عشق و مودت اثر لطف خدا بودشمارهٔ ۳۲۵گیسوی تو هر چند کمندی زبلا بودشمارهٔ ۳۲۶روی زیبای تو چون شمع صفا خواهد بودشمارهٔ ۳۲۷مقام ما بسر کوی یار خواهد بودشمارهٔ ۳۲۸تا جهاندار، جهاندار جهان خواهد بودشمارهٔ ۳۲۹هرکجا می گذرد دوست، فغان خواهد بودشمارهٔ ۳۳۰بعد ازین دلبر ما عربده جو خواهد بودشمارهٔ ۳۳۱گر با تو دمی محرم اسرار توان بودشمارهٔ ۳۳۲صاحب قلاده اهل نزاع و غلو بودشمارهٔ ۳۳۳چون حسن دلاویز تو در جلوه گری بودشمارهٔ ۳۳۴گاهی درون پرده عزت نهان شودشمارهٔ ۳۳۵از افق مکرمت صبح سعادت دمیدشمارهٔ ۳۳۶تعینات جهان در میان بیم و امیدشمارهٔ ۳۳۷دل ما باده طلب کرد و شرابش برسیدشمارهٔ ۳۳۸صبح ازل ز مشرق انوار بردمیدشمارهٔ ۳۳۹منم و چشم رمد دیده و نور خورشیدشمارهٔ ۳۴۰نعم الفقیه، حال مدرس کجا رسید؟شمارهٔ ۳۴۱«یحبهم » ز چه رو گشت آن مراد مرید؟شمارهٔ ۳۴۲طریق توبه و تقوی شکستم تا چه پیش آید؟شمارهٔ ۳۴۳بانگ مستان خرابات فنا می آیدشمارهٔ ۳۴۴بوی سنبل ز دم باد صبا می آیدشمارهٔ ۳۴۵بوی عشق از نفس باد صبا می آیدشمارهٔ ۳۴۶از خم صفا جام می ناب بیاریدشمارهٔ ۳۴۷از خم صفا باده چون قند بیاریدشمارهٔ ۳۴۸خانه ما روضه شد،چون مقدم رضوان رسیدشمارهٔ ۳۴۹درد مرا نوبت درمان رسیدشمارهٔ ۳۵۰موسی بکوه طور بنور عیان رسیدشمارهٔ ۳۵۱دل ز داروخانه دردت دوا دارد امیدشمارهٔ ۳۵۲هر کرا جرعه می داد بسر گردانیدشمارهٔ ۳۵۳صفیر مرغ جان اسرار گویدشمارهٔ ۳۵۴دلم از قصه هجران چه گوید؟شمارهٔ ۳۵۵در پس آیینه چیست باز نماییدشمارهٔ ۳۵۶با ما سخن از خرقه و سجاده مگوییدشمارهٔ ۳۵۷از باده گلگون قدری هست بگوییدشمارهٔ ۳۵۸از پیر مغان گر خبری هست بگوییدشمارهٔ ۳۵۹در مجلس ما جز سخن یار مگوییدشمارهٔ ۳۶۰گدایی می کنم زان یار دلبرشمارهٔ ۳۶۱هله! ای دوست بیا باده بخور، غصه مخورشمارهٔ ۳۶۲اول ثبوت عرش، پس آنگه جلوس یارشمارهٔ ۳۶۳ای جان جهان، ساقی جان، رطل گران دارشمارهٔ ۳۶۴بیا، بیا، که غریبیم و عاشقیم و نزارشمارهٔ ۳۶۵جام جمست این دل بیچاره، گوش دارشمارهٔ ۳۶۶در داستان عشق تفصی نمود یارشمارهٔ ۳۶۷درد سری میدهد زحمت رنج خمارشمارهٔ ۳۶۸رو خرقه گرو کن، دل و دلدار بدست آرشمارهٔ ۳۶۹ساقیا، مست خرابیم، بما جامی آرشمارهٔ ۳۷۰ساقی، بیار باده، که تلخست انتظارشمارهٔ ۳۷۱ساقی، بیار باده گل رنگ خوشگوارشمارهٔ ۳۷۲سینه مجروحست و عقل آشفته، خاطر بی قرارشمارهٔ ۳۷۳عزت عشق بود غیرت یارشمارهٔ ۳۷۴غلطی نیست در حساب و شمارشمارهٔ ۳۷۵قصه ای نو رسید از اسرار:شمارهٔ ۳۷۶لاف عرفان می زند آن زاهد لاغر شکارشمارهٔ ۳۷۷ماییم و جام باده و سودای آن نگارشمارهٔ ۳۷۸مشربم عذبست و مطرب عشق و ساقی یار غارشمارهٔ ۳۷۹مشکین کلاله را چو برافکند آن نگارشمارهٔ ۳۸۰منم و عشق سرکش عیارشمارهٔ ۳۸۱هر که هشیار درین دیر مغانش مگذارشمارهٔ ۳۸۲اگرچه خسرو عالم شوی و گر فغفورشمارهٔ ۳۸۳پیش ما قصه شوقست و شهودست و حضورشمارهٔ ۳۸۴در کهن دیر زمان جمله فریبست و غرورشمارهٔ ۳۸۵کار بی همکار سخت و راه بی همراه دورشمارهٔ ۳۸۶امکان صبر نیست، ز سر گیرم این نفیرشمارهٔ ۳۸۷چو نازنین جهانی بحسن خویش بنازشمارهٔ ۳۸۸ماییم و حضرت تو و صد سوز و صد نیازشمارهٔ ۳۸۹با زلف و رخت مست مدامیم شب و روزشمارهٔ ۳۹۰فکر عقل از حد گذشت ای عشق، آتش برفروزشمارهٔ ۳۹۱دلم در عشق ناپرواست امروزشمارهٔ ۳۹۲از لب لعل توام کار بکامست امروزشمارهٔ ۳۹۳سید سادات عالم غیر انسان نیست کسشمارهٔ ۳۹۴ز چشم گوشه نشینان نشان سودا پرسشمارهٔ ۳۹۵گر کسی مست و خرابست ز مستانش پرسشمارهٔ ۳۹۶از ما حکایت می و پیر و مغانه پرسشمارهٔ ۳۹۷دلی دارم ز سودایش پر آتششمارهٔ ۳۹۸تو شمع مجلسی در بزم جان باششمارهٔ ۳۹۹جان هوادار تو شد، فاش مکن اسرارششمارهٔ ۴۰۰خواجه مستست، ببین در سر و در دستارششمارهٔ ۴۰۱بر کنار طاس گردون زد هلال انگشت دوششمارهٔ ۴۰۲بنده از دوست سئوالی بصفا کردم دوششمارهٔ ۴۰۳پهلوی خوانان غزل می خواند دوششمارهٔ ۴۰۴واردات عاشقان کز عشق می آید بگوششمارهٔ ۴۰۵باده‌ام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صافشمارهٔ ۴۰۶بنادانان مگو سر حقایقشمارهٔ ۴۰۷متمادی شدست یوم فراقشمارهٔ ۴۰۸بآرزوی تو در خاک می روم، در خاکشمارهٔ ۴۰۹چه بود قصه لیلی درین نشیمن خاک؟شمارهٔ ۴۱۰رندیم و عاشقیم و جهان سوز و جامه چاکشمارهٔ ۴۱۱ای زلف و رخت میگون، ای دوست سلام علیکشمارهٔ ۴۱۲نور ولایت تویی، شاه سلام علیکشمارهٔ ۴۱۳در تو عجب مانده ام ای عشق شنگشمارهٔ ۴۱۴از شبستان ازل، تا بامداد آب و گلشمارهٔ ۴۱۵بلبل آشفته حال، از سرمستی بنالشمارهٔ ۴۱۶بیار، ساقی عشاق، جام مالامالشمارهٔ ۴۱۷خاطرم آشفته و جان در ملالشمارهٔ ۴۱۸ما گنج قدیمیم درین دیر کهن سالشمارهٔ ۴۱۹مقررست و معین، برای اهل کمالشمارهٔ ۴۲۰خدای را چو ندانی، چه فقه و چه معقول؟شمارهٔ ۴۲۱این چه حدیثست که کرد آن صنم؟شمارهٔ ۴۲۲بهیچ یار و دیاری اگر چه دل ننهادمشمارهٔ ۴۲۳خوش وقت من، که آینه کردار روشنمشمارهٔ ۴۲۴سلطان دلنواز چو باز آمد از کرمشمارهٔ ۴۲۵طلب‌کاری ز حد بگذشت و ما محروم و نامحرمشمارهٔ ۴۲۶نی چو بنالید، بگفتا: نیمشمارهٔ ۴۲۷از ما مپیچ رو، که غریبیم و تلخ کامشمارهٔ ۴۲۸یک جام به جانی دهد آن ساقی خودکامشمارهٔ ۴۲۹بیا، که نوبت رندیست، عاشقم، مستمشمارهٔ ۴۳۰دوش آن مه دو هفته دستم گرفت، دستمشمارهٔ ۴۳۱سوی می خانه میکشی دستمشمارهٔ ۴۳۲من از سودای جانان نیم مستمشمارهٔ ۴۳۳اگر بر خاک کویت گرد گردمشمارهٔ ۴۳۴سفر گزیدم و آهنگ آن جهان کردمشمارهٔ ۴۳۵دوش بر اوج لا مکان خیمه اصطفا زدمشمارهٔ ۴۳۶بدوستی، که ترا نیک دوست می دارمشمارهٔ ۴۳۷دینار نمی خواهم، من عاشق دیدارمشمارهٔ ۴۳۸گر بنالم من از این درد که در دل دارمشمارهٔ ۴۳۹منت از دل بصد جان دوست دارمشمارهٔ ۴۴۰نه تنها من خراب و مست یارمشمارهٔ ۴۴۱باده می نوشم و سودای تو در سر دارمشمارهٔ ۴۴۲سرم سبزست و لب خندان و عیش جاودان دارمشمارهٔ ۴۴۳عاشق یارم، بغیر یار ندارمشمارهٔ ۴۴۴جگر گر مست و دل گر مست و آه آتشین دارمشمارهٔ ۴۴۵از نایره شوقت در دل شرری دارمشمارهٔ ۴۴۶در ملک وصال او ظل شجری دارمشمارهٔ ۴۴۷چشم گریان و دل زار و نزاری دارمشمارهٔ ۴۴۸عیسی بظهور آمد، من مرده چرا باشم؟شمارهٔ ۴۴۹خیالست این که: من بی یار باشمشمارهٔ ۴۵۰ای دوای درد بیماران، سلام علیکمشمارهٔ ۴۵۱بحمدالله من از دردی کشانمشمارهٔ ۴۵۲فقر می‌گفت که: من خسرو جاویدانمشمارهٔ ۴۵۳من بیچاره سودا زده سرگردانمشمارهٔ ۴۵۴من ز سودای تو سرگشته و سرگردانمشمارهٔ ۴۵۵مشرب عذب مرا هر نفس از خم قدیمشمارهٔ ۴۵۶میان آتش سوزان علم فراخته ایمشمارهٔ ۴۵۷ما در هوای عشق تو سرمست باده‌ایمشمارهٔ ۴۵۸پهلوی خوان به سر کوی حبیب آمده‌ایمشمارهٔ ۴۵۹گرنه آنست که جوینده یار آمده ایم؟شمارهٔ ۴۶۰مست بودیم بگلبانگ تو هشیار شدیمشمارهٔ ۴۶۱اقبال عشق بود، که ما مقبل آمدیمشمارهٔ ۴۶۲ما در جهان کون برای تو آمدیمشمارهٔ ۴۶۳این عنایت ازلی بود که ره پرسیدیمشمارهٔ ۴۶۴در مسجد و در کعبه و بت خانه دویدیمشمارهٔ ۴۶۵ما در طلب دوست فراوان بدویدیمشمارهٔ ۴۶۶در دور رخت یک دل هشیار ندیدیمشمارهٔ ۴۶۷در کعبه و بت خانه بجز یار ندیدیمشمارهٔ ۴۶۸هزاران بحر در دردانه دیدیمشمارهٔ ۴۶۹جانا، بجز از تو کس نداریمشمارهٔ ۴۷۰عمریست که سودای سر زلف تو داریمشمارهٔ ۴۷۱غیر از تو کس دگر نداریمشمارهٔ ۴۷۲ما در دل و جان آتش سودای تو داریمشمارهٔ ۴۷۳ما عاشق و رند و پاکبازیمشمارهٔ ۴۷۴ماییم که چون باده گل رنگ بجوشیمشمارهٔ ۴۷۵با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیمشمارهٔ ۴۷۶گرچه در طور شریعت همه مأمورانیمشمارهٔ ۴۷۷لب مگز، عشوه مده باز، که ما مستانیمشمارهٔ ۴۷۸ما و این عشق دل افروز، که جان در جانیمشمارهٔ ۴۷۹ما نه امروزست کز عشق و ولا دم می زنیمشمارهٔ ۴۸۰تو جان و دل مایی، من وصف تو چون گویم؟شمارهٔ ۴۸۱چه گویم؟ ای مسلمانان، چه گویم؟شمارهٔ ۴۸۲ماه عیانست روی یار چه گویم؟شمارهٔ ۴۸۳عجب رعنا و زیبایی، چه گویم؟شمارهٔ ۴۸۴من معدن اسرارم، اما بنمی گویمشمارهٔ ۴۸۵این سخن نیست به اندازه که من می‌گویمشمارهٔ ۴۸۶ما سوز عشق را به دو عالم نمی‌دهیمشمارهٔ ۴۸۷ما عشق یار را بدو عالم نمیدهیمشمارهٔ ۴۸۸بیا، بیا، که فقیریم و خاکسار توییمشمارهٔ ۴۸۹بر سر راهم بدید و گفت: «هی سن کیم سن؟»شمارهٔ ۴۹۰به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمنشمارهٔ ۴۹۱به فضل و رحمت و توفیق ذوالمنشمارهٔ ۴۹۲دوش آن مه دو هفته من با هزار فنشمارهٔ ۴۹۳ساقی جان، لطف فرما کاسه دردی بمنشمارهٔ ۴۹۴سامان عیش نیست درین دار پر فتنشمارهٔ ۴۹۵طالبانی که اسیرند درین حبس بدنشمارهٔ ۴۹۶من بجانان زنده ام، گر باز دانی این سخنشمارهٔ ۴۹۷یارم ز در در آمد، وشتن کنید وشتنشمارهٔ ۴۹۸آن ماه مسافر سفری کرد ز کرمانشمارهٔ ۴۹۹ای ساقی دل و جان، ای نور چشم اعیانشمارهٔ ۵۰۰ای عاشقان، ای عاشقان، هنگام آن شد کز جهانشمارهٔ ۵۰۱این چنین مست و معربد بکجا؟ ای دل و جانشمارهٔ ۵۰۲ای نور دل و دیده وای زبده اعیانشمارهٔ ۵۰۳با هیچ رسید این صفت باده فروشانشمارهٔ ۵۰۴بس عجب طرفه حدیثیست که: آن شاه جهانشمارهٔ ۵۰۵بشنو ز عشق رمزی، حیران مباش، حیرانشمارهٔ ۵۰۶بقدر جام بود شور و حالت مستانشمارهٔ ۵۰۷بیا، ای یار سودایی، بیا، ای جان سرگردانشمارهٔ ۵۰۸بیا، که عشق برافراخت سنجق سلطانشمارهٔ ۵۰۹تربیت میکند مرا جانانشمارهٔ ۵۱۰تن زنده بجان آمد و جان زنده بجانانشمارهٔ ۵۱۱جانم بلب رسید ز غم، ساقی، الامانشمارهٔ ۵۱۲چندان که گفتم: خاطر مرنجانشمارهٔ ۵۱۳حیات تن ز جان آمد، حیات جان ز جان جانشمارهٔ ۵۱۴خبری دهید جان را، که ز دوست چیست فرمان؟شمارهٔ ۵۱۵دل با تو نظر دارد، اما نظری پنهانشمارهٔ ۵۱۶دوست در مجلسست و جان در جانشمارهٔ ۵۱۷ز خوبان عربده خوش باشد، ای جانشمارهٔ ۵۱۸ساقی چو تو باشی، همه جا باده پرستانشمارهٔ ۵۱۹سرگشته ایم و حیران در کوی مهرورزانشمارهٔ ۵۲۰عشق و معشوق و عاشق حیرانشمارهٔ ۵۲۱«فوز النجات » می طلبی؟ جام می ستانشمارهٔ ۵۲۲«کن فکان » جان را خبر گوید ز «کان »شمارهٔ ۵۲۳«کل یوم هو فی شان » چه نشانست و چه شان؟شمارهٔ ۵۲۴«کل یوم هو فی شان » ز چه کردند بیان؟شمارهٔ ۵۲۵گر ره به تو هست، چیست فرمان؟شمارهٔ ۵۲۶گر شیر نه ای، بگذر ازین بیشه شیرانشمارهٔ ۵۲۷گفت حق: «کل من علیها فان »شمارهٔ ۵۲۸ما که مستان خرابیم درین دیر مغانشمارهٔ ۵۲۹مقررست و معین بحجت و برهانشمارهٔ ۵۳۰میان باطن جانی و جان تویی، ای جانشمارهٔ ۵۳۱همه بودند که گفتند بپیدا و نهانشمارهٔ ۵۳۲همه جا اوست شاه جاویدانشمارهٔ ۵۳۳جگر پردرد و دل پر خونم، ای جانشمارهٔ ۵۳۴یار همان، درد همان، دل همانشمارهٔ ۵۳۵«حصل ما فی الصدور» لذت جان یافتنشمارهٔ ۵۳۶در دل از شوق تو شوریست که نتوان گفتنشمارهٔ ۵۳۷چه باشد شیوهٔ عاشق؟ به معشوقان نظر کردنشمارهٔ ۵۳۸مرا از زخم شمشیرت نمی شاید حذر کردنشمارهٔ ۵۳۹خواهی بجهان شوری، بنیاد قیامت کنشمارهٔ ۵۴۰نیم مستان ترا سرگشته چون پرگار کنشمارهٔ ۵۴۱بیتی همی سرایم و زاریست کار منشمارهٔ ۵۴۲ناوک غمزه می زند بر دل من نگار منشمارهٔ ۵۴۳بسامان آمد احوال دل منشمارهٔ ۵۴۴بسودایت سرشت آب و گل منشمارهٔ ۵۴۵عید و بر قندان تویی، ای جان جان جان منشمارهٔ ۵۴۶جگر گرمست و آهم سرد و دل خونشمارهٔ ۵۴۷دل آشفته دارم، چشم پر خونشمارهٔ ۵۴۸ما را هوای باده نابست در درونشمارهٔ ۵۴۹از عیان گر واقفی، بگذر ز عینشمارهٔ ۵۵۰الا! ای نفس، خودکامی و خودبینشمارهٔ ۵۵۱ای یار، ندانم که چه رسمست و چه آیین؟شمارهٔ ۵۵۲بجان آمد ز هجران جان مسکینشمارهٔ ۵۵۳پیر مغان کجاست؟ که آن مرد دوربینشمارهٔ ۵۵۴جعل را چند ازین تحسین و تمکین؟شمارهٔ ۵۵۵«حمدلله » گفت رب العالمینشمارهٔ ۵۵۶گفت: نور آسمانست و زمینشمارهٔ ۵۵۷ما داغ آرزوی تو داریم بر جبینشمارهٔ ۵۵۸منت خدای را، که در اطوار ما و طینشمارهٔ ۵۵۹هله! ای ساقی جانها، بده آن باده رنگینشمارهٔ ۵۶۰ای دل و جانت بهواها گروشمارهٔ ۵۶۱باده کهنه گیر و شیشه نوشمارهٔ ۵۶۲ای ساقی جان بخش ما،یک لحظه ما را بازجوشمارهٔ ۵۶۳تو محیطی و دیگران همه جوشمارهٔ ۵۶۴چه شنیدی که دل از دست بدادی،تو عمو؟شمارهٔ ۵۶۵زان نکهت مشکین،که همی آید از آن سوشمارهٔ ۵۶۶«ستر الله علینا» چه علالاست درین کو؟شمارهٔ ۵۶۷دل شوریده را تمنا توشمارهٔ ۵۶۸ای دل، اگر تو عاشقی، با عاشقان هم‌خانه شوشمارهٔ ۵۶۹از لعل یار اگر شکری یافتی بگوشمارهٔ ۵۷۰پیش ما قصه جام و جم و جمشید مگوشمارهٔ ۵۷۱«الا یاایهاالساقی »، مرا جام مصفا دهشمارهٔ ۵۷۲«کان الله » گفت و «کان الله له »شمارهٔ ۵۷۳ای آفتاب روی تو را پرده‌دار ماهشمارهٔ ۵۷۴بر بی‌دلان گذشت و نکرد این طرف نگاهشمارهٔ ۵۷۵پیش از بنای مدرسه و رسم خانقاهشمارهٔ ۵۷۶«عز من قائل » چه گفت اله؟شمارهٔ ۵۷۷گم کرده‌ایم راه و ندانیم پیشگاهشمارهٔ ۵۷۸مرا یاریست، اندر گاه و بیگاهشمارهٔ ۵۷۹در میان همه خوبان بت ما از همه بهشمارهٔ ۵۸۰آتش عشق تو شوری در جهان انداختهشمارهٔ ۵۸۱ای آتش سودای تو در کن فکان انداختهشمارهٔ ۵۸۲ای خیالت عقل کل را در گمان انداختهشمارهٔ ۵۸۳ای کمالت نعت عزت در جهان انداختهشمارهٔ ۵۸۴روی مه را جلوه دادی، زلف میگون تاب دهشمارهٔ ۵۸۵ای کوس کبریای تو در لامکان زدهشمارهٔ ۵۸۶هله!ای ساقی جانها، قدح باده بمن دهشمارهٔ ۵۸۷ساقیا، عذر مگو، باده به سرمستان دهشمارهٔ ۵۸۸گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیدهشمارهٔ ۵۸۹گر تو از مستان عشقی در ولهشمارهٔ ۵۹۰بجانان زنده ام، الحمدللهشمارهٔ ۵۹۱از مسجد و میخانه، وز کعبه و بتخانهشمارهٔ ۵۹۲بیا ای ماه کنعانی، بیا ای شاه فرزانهشمارهٔ ۵۹۳پر گشت جهان از می گل رنگ مغانهشمارهٔ ۵۹۴مرآت دل شکستی، ای گنج جاودانهشمارهٔ ۵۹۵می کشد آن حبیب فرزانهشمارهٔ ۵۹۶آیینه تیره شد، ز چه تیره است آینه؟شمارهٔ ۵۹۷تا گرد ماه‌، سنبل مشکین نهاده‌ایشمارهٔ ۵۹۸همه لذت، همه شهوت، همگی رد شده ایشمارهٔ ۵۹۹این شناسی که: از آن شهر و دیار آمده ایشمارهٔ ۶۰۰خطاب «لن ترانی » چیست؟ یعنیشمارهٔ ۶۰۱«هدی للمتقین » گفتند: یعنیشمارهٔ ۶۰۲هر لحظه مرا میرسد انوار تجلیشمارهٔ ۶۰۳به جان تو، که خمارم به غایت، ای چلبیشمارهٔ ۶۰۴دل ز من برداشت یار مهربان، واحسرتیشمارهٔ ۶۰۵با یاد خدا باش به هر جای که هستیشمارهٔ ۶۰۶چو با تست مقصود، هرجا که هستیشمارهٔ ۶۰۷چه ذوق نیستی یابی؟ که هستیشمارهٔ ۶۰۸السلام علیک، یا سندیشمارهٔ ۶۰۹ای دل عشاق را بروی تو شادیشمارهٔ ۶۱۰دلم از غصه هجران تو دارد دردیشمارهٔ ۶۱۱گر گلی از گلشن حسنش ببازار آمدیشمارهٔ ۶۱۲گر نسیم رحمتی از کوی جانان آمدیشمارهٔ ۶۱۳فرودی باشد و ننگ و جودیشمارهٔ ۶۱۴گر جان بهوای تو گرفتار نبودیشمارهٔ ۶۱۵جان نوروز و جان صد عیدیشمارهٔ ۶۱۶ای آفتاب روی ترا ماه مشتریشمارهٔ ۶۱۷ای عشق دل فروز، که شاه مظفریشمارهٔ ۶۱۸وصال یار بصد جان بخر، اگر نخریشمارهٔ ۶۱۹مرا از پرتو روی تو هر لمعه است دیداریشمارهٔ ۶۲۰ای دوست، بگو باری تا: عزم کجا داری؟شمارهٔ ۶۲۱روی دل را بسوی جان داریشمارهٔ ۶۲۲حکایتی دو سه دارم، به شرط دستوریشمارهٔ ۶۲۳ز حد گذشت حکایت ز قصه دوریشمارهٔ ۶۲۴شب عیدست و ما عاشق، چه گویم قصه دوری؟شمارهٔ ۶۲۵من قبله بدل کردم، تا کی بود این کوری؟شمارهٔ ۶۲۶میسرت نشود عاشقی و مستوریشمارهٔ ۶۲۷نه مست جام خدایی، نه مرد مستوریشمارهٔ ۶۲۸گر زانکه بگویند: گدایی و فقیریشمارهٔ ۶۲۹اگر ز مصر جهانی و گر ز تبریزیشمارهٔ ۶۳۰تو همچو عقل شریفی و همچو روح عزیزیشمارهٔ ۶۳۱تا سر الهی ز ملاهی نشناسیشمارهٔ ۶۳۲من عشقم و عشق من چه پرسی؟شمارهٔ ۶۳۳دلا، ز باده و خُم‌خانهٔ که می‌پرسی؟شمارهٔ ۶۳۴زمانی یار شو، گر یار باشیشمارهٔ ۶۳۵چه غمست آخر از غم؟ چو تو در میانه باشیشمارهٔ ۶۳۶امروز به جد دارم با تو سر دشنامیشمارهٔ ۶۳۷ای قطب جامی، شاه انامیشمارهٔ ۶۳۸ای ماه معربد، ز کجایی و چه نامی؟شمارهٔ ۶۳۹زنهار! درین کوی بغفلت نخرامیشمارهٔ ۶۴۰گر شمس منیر آمدی، ار بدر تمامیشمارهٔ ۶۴۱هله! ای جان گرامی، ز کجایی و چه نامی؟شمارهٔ ۶۴۲پیش از بنای مدرسه و دیر ارمنیشمارهٔ ۶۴۳سخنی می‌رود، ای دوست، مسلم سخنیشمارهٔ ۶۴۴سؤال میکنم، ار هست رخصت سخنیشمارهٔ ۶۴۵گر بر حدیث اهل دل انکار می کنیشمارهٔ ۶۴۶ای آتش سودای تو در جان جهانیشمارهٔ ۶۴۷ای خواجه، جمالست و جهانست و جوانیشمارهٔ ۶۴۸با روی دل فروزت عیشیست جاودانیشمارهٔ ۶۴۹بتو جان کجا برد پی؟ که تو شاه بی نشانیشمارهٔ ۶۵۰بدرویشی دلی گر بود و جانیشمارهٔ ۶۵۱بیابان را بپیمودی، ولیکن بس ویاوانیشمارهٔ ۶۵۲تا بکی شیوه تقلید و ره آسانی؟شمارهٔ ۶۵۳تو جام جمی، اما در جام نمیدانیشمارهٔ ۶۵۴تو محبوب جانی و جان جهانیشمارهٔ ۶۵۵تو مرهم دل ریشی و راحت جانیشمارهٔ ۶۵۶جراحات دلم را تازه کرد آن یار روحانیشمارهٔ ۶۵۷جراحت دل من تازه کرد دلبر جانیشمارهٔ ۶۵۸خوشدل شدم که دادم دل را بدلستانیشمارهٔ ۶۵۹ز نور روی تو پیداست سر سبع مثانیشمارهٔ ۶۶۰صلای کافری و غارت مسلمانیشمارهٔ ۶۶۱فداک عقلی و روحی، که راحت جانیشمارهٔ ۶۶۲هله ای دوست، چه گویم؟ که تو محبوب جهانیشمارهٔ ۶۶۳هله! ای ماه وفاپیشه، که محبوب جهانیشمارهٔ ۶۶۴هله! ای یار گرانمایه،سبک روح جهانیشمارهٔ ۶۶۵روسیه را، گر ببینی، رد کنیشمارهٔ ۶۶۶تراست ناز، که سلطان حسن و تمکینیشمارهٔ ۶۶۷هله! ای عشق کهن سال، که هر روز نویشمارهٔ ۶۶۸یار میگوید ببانگ پهلوی :شمارهٔ ۶۶۹سخن در سر عاشق کمترک گویشمارهٔ ۶۷۰مسئله مشکل و آسان تویشمارهٔ ۶۷۱در خاکدان مباش، که خوار جهان شویشمارهٔ ۶۷۲بسیار طالبی، که مگر ذو فنون شویشمارهٔ ۶۷۳اگر در طاعتی، گر در گناهیشمارهٔ ۶۷۴تو شاه جهانی و ندانم که چه شاهی؟شمارهٔ ۶۷۵تو نور یقین آمدی و رهبر راهیشمارهٔ ۶۷۶در وصف جمال تو توان گفت که: ماهیشمارهٔ ۶۷۷درمانده ام از غم جداییشمارهٔ ۶۷۸دل ما بغمزه بردی، رخ مه نمی نماییشمارهٔ ۶۷۹زلف را شانه زن، که رعناییشمارهٔ ۶۸۰سؤالی دارم، ای جان، کز کجاییشمارهٔ ۶۸۱غرق آن بحر محیطست دل شیداییشمارهٔ ۶۸۲چو زنان،مباش قانع،ز جهان برنگ و بوییشمارهٔ ۶۸۳هله! عاشقان، که راهست بهو،زنید هویی