گنج

شمارهٔ ۵۶۱

باده کهنه گیر و شیشه نودلق و تسبیح کن بباده گرو
گر ندانی تو قدر شاهد و میسر خود گیر، ازین دیار برو
گر خیال حبیب رهبر نیستبخیالات خویش غره مشو
عشق اگر نیست همره تو،چه سودگنج قارون و ملک کیخسرو؟
عاشقانیم و کشته معشوقهمه عالم بپیش ما بد و جو
هر چه را کشته ای همان دروینوبت حاصلست و وقت درو
قاسمی،نوبت وصال رسیدبگریز از فراق و دو، دو، دو