گنج

شمارهٔ ۵۶۰

ای دل و جانت بهواها گروخواجه، خطا میروی، این ره مرو
گر دلت از جان ادب آموختستملک جهان را نستانی دو جو
خواجه، بهر حال تو خود را بدانموسم زرعست، نه وقت درو
جام نوا زخم کهن سال حقتازه بتازه بستان، نوبنو
یار درین مجلس ما حاضرستخواجه، ببیهوده پریشان مشو
قصه عشاق ز حد درگذشتقصه فراوان مکن، ای داهرو
یار ازان سو سوی قاسم شتافتقاسمی این هروله را دید و دو