گنج

شمارهٔ ۶۰۹

ای دل عشاق را بروی تو شادیغایت مقصود و منتهای مرادی
در دلم آتش نهاده ای، چه توان گفت؟هرچه نهادی بجای خویش نهادی
آتش عشق تو بود بادی دولتباد روانم فدای آتش بادی!
دولت وصل ارچه بس عظیم بلندستاز تو توان خواستن، که شاه جوادی
جمله ذرات مست نور تجلیستتا تو ز خورشید حسن پرده گشادی
زلف ترا هر که یافت ضال و مضل شدروی ترا هر که دید مهدی و هادی
قاسم، ازین می بخود میا، که دریغستجانب محنت شدن ز معدن شادی