شمارهٔ ۶۱۰
دلم از غصه هجران تو دارد دردیخسته ای، سوخته ای، عاشق غم پروردی
آن چنانم ز فراقت که میان خونمغور این قصه نداند دل هر نامردی
عشق را خسته دلی باید و جان محزونعشق وارد نشود بر دل هر بی دردی
عاشقم، عاشق و پیدا نتوانم گفتنکه بر آن خاطر نازک بنشیند گردی
قسمی دارم، ای دوست، بجان، باور کنکه: ببستان جهان چون تو ندیدم وردی
کیست زاهد که درین مجلس ازو باید گفت؟هرکه گرمست نگوید سخن از دلسردی
بشنو از قاسم، اگر با تو سخن می گویدسخن پاکدلی، عاشق فردی،مردی