گنج

شمارهٔ ۵۸۵

ای کوس کبریای تو در لامکان زدهوی آتش هوای تو در ملک جان زده
عشقت بغیرت آمده و قهرمان شدهآتش میان خرمن صاحبدلان زده
حیران شد از لوامع اشراق آن جمالعقلی که در صفات تو لاف بیان زده
رویت ز لمعه پیشرو کاروان شدهچشمت بغمزه ای ره صد کاروان زده
یک نعره زد ز شوق دلم، تیر غمزه خوردزان پس هزار نعره بامید آن زده
هر روز درد و سوز دلم را زیاده کنتا در طریق عشق نباشم زیان زده
برخاسته ز فکر جهان جان قاسمیتا از شراب شوق تو رطل گران زده