گنج

شمارهٔ ۵۸۴

روی مه را جلوه دادی، زلف میگون تاب دهگلبن جان مرا از جوی وصلت آب ده
گر تو مرد آشنایی وقت را فرصت شمارباده بستان، اختر تزویر را پرتاب ده
توبه کردن در حقیقت بازگشت دل بودگر یقین همراه داری دل بدان تواب ده
عاقلان را بر سریر حرمت و عزت نشانعاشقان را در صبوحی باده های ناب ده
سیل عشق آمد خروشان، دم مزن، هشیار باشهر تعلق را، که پیش آید، بدان سیلاب ده
گر همی خواهی که در خوابش ببینی ناگهاندل بدو تسلیم کن، پس دیده را با خواب ده
هرکسی را نام ده در خورد او، ای قاسمینام عشق لاابالی «اعجب العجاب » ده